تبلیغات
عشـــــــــــــــق و تــــــــنــــهایــــــی - داستان عشق آوا و محمدحسین
در چه روزی نوشته : پنجشنبه 22 اسفند 1392 | 11:56 ب.ظ | چه گلی نوشته؟ : محمدحسین
تازه خونمون رو عوض كرده بودیم و مدرسه ام جدید بود بغییر از دختر همسایه امون مرجان با هیچكس دیگه حرف نمیزدم،تو ودرسه دختر اروم و سر به زیری بودم،بیشتر بچه ها میخواستند باهام دوست باشند اما من بازم سرم تو لاك خودم بود،همیشه از خونه تا مدرسه رو تنها میرفتم،تنها بر میگشتم،اصلا به كسی كاری نداشتم،موقع زنگ های تفریح همیشه تو حیات مدرسه واسه خودم تنها قدم میزدم،یه روز یكی از همكلاسی هام به اسم مائده،بهم گفت:كه اگه میخوام با اون برگردم خونه،چندروزی باهاش از مدرسه تا خونه رو اومدم،كه یه بار تو راه درمورد دوست پسرش گفت واینكه پدر ومادرش فهمیدند وگوشی رو ازش گرفتند،ازم خواست كه دوروز گوشیمو بهش قرض بدم،نمیدونم چیشد كه منم قبول كردم،هر روز از راه مدرسه تا خونه با گوشی من به دوست پسرش زنگ میزد وباهاش حرف میزد،پدرش فهمید ودیگه نگذاشتند مائده بیاد مدرسه،من خودمو مقصر میدونستم،كه تقصیر منه،كاش گوشیمو نمیدادم،كاش باهاش بر نمیگشتم،كاش و كاش وكاش......وهزاران كاش دیگه،فك میكردم كه مقصر اینكه دیگه مدرسه نمیاد منم،چندروزی گذشت و یه پسری بهم زنگ زد،من اولش فكر میكردم همون پسره است كه با مائده دوست بود،اما میگفت كه دوستشه،جوابش رو نمیدادم،اما اون خیلی سریش بود همش زنگ میزد،یه بار كه داشتم از مدرسه بر میگشتم احساس كردم یه پسر داره تعقیبم میكنه،هر روز می افتاد دنبالم فهمیدم همون مزاحمس،ازش خوشم اومده بود،آخه هم سیریش بود هم خوشگل،ازم خواست كه باهاش دوست باشم،منم باهاش دوست شدم،بهترین روزای عمرم بود،همیشه كنار هم راه میرفتیم و یه آهنگ گوش میدادیم،اسمشو گذاشتیم آهنگ آوا وحسام،آخه خیلی این آهنگو دوست داشتیم،همیشه پشت سر هم بهم میگفت:تو همه زندگی منی،هیچوقت تنهات نمیزارم،من بخاطر تو روبه روی دنیا می ایستم،
احساس میكردم همیشه یه چیز از تو سینه ام میخواد بیاد بیرون،انگار دیگه مال من نیست،آره عاشق شده بودم،عاشق حسام،منی كه سر به زیر رو آروم بودم با یه پسر دوست شدم،هیچوقت نذاشت كه دعوامون بشه،همیشه بهم میگفت:قهرو قهرو مغروری،یه روز كه داشت بارون میومد بهم زنگید:داشت گریه میكرد میگفت منو ببخش،تو رو خدا منو ببخش،گیج شده بودم نمیدونستم  چیشده،دست وپام میلرزید ترسیده بودم،باهم قرار گذاشتیم،بارونم نم نم میومد،چشماش قرمز شده بود،گفت كه فقط منو ببخش،ازش پرسیدم چیشده:سرشو انداخت پایین وفقط گفت با یه دختر دیگه... ورفت،كارم شب وروز  شده بود گریه،دیگه حوصله هیچكس رو نداشتم،تو خونه سر همه داد میزدم،واقعا من همون دختر اروم وسر به زیری ام كه با هیچكس كاری نداشت؟؟
حسام نابودم كرده بود،جوری كه صدای شكستن دلمو شنیدم،برای اینكه خودمو آروم كنم رفتم كلاس گیتار،دیگه خودمو سرگرم گیتار كرده بودم،حسامم پشت سر هم زنگ میزد اما من جوابشو ندادم،تا بلاخره یه روز اومد دم آموزشگاه،اومده بود دعوتم كنه،اونم چه دعوتی،یه كارت تو دستش بود اونم كارت عروسیش.چند روزی گذشت كه باخودم كنار اومدم،اومدم توی اینترنت و یه وبلاگ پیدا كردم،متن هاش رو صدبار میخوندم،انگار هر متنیش مصداق خودم شده بود،تا حالا به اسم نویسنده اش دقت نكرده بودم،یه بار نگام افتاد به اسمش،تا اسمشو دیدم یهو دلم لرزید،بهش اس دادم،دو روز اول تحویل نگرفت،اما بعدش باهام حرف زد اول آجی صدام میكرد،اما ازم خوشش اومد وعاشقم شد،منم عاشقش شدم،با بقیه فرق داشت،خیلی خوب بود،والانم عاشقشم بقیه داستان از زبون محمد در ادامه مطلب





با دختر فامیلمون از بچگی باهم بزرگ شدیم،خیلی دوسش داشتم،همیشه غیر مستقیم میخواستم بهش بفهمونم كه عاشقشم،همیشه بخاطر عشق اون،هرجا میدونستم هست،میرفتم اونجا،یه بار رفته بودم خونشون،مامانش ازم خواست كه بهش فیزیك یاد بدم،منم از خدام بود،چندتا مسئله حل كردیم،بعد یواشكی مامانش رو كاغذ با هم حرف زدیم،رو كاغذ نوشتم كه خیلی دوستت دارم،اونم نوشت:اینو كه میدونم،تازه منم تو رو دوست دارم،اون روز خیلی خوشحال شدم انرژی فوق العاده ای داشتم،كلی دویدم جیغ زدم،خب دوماه مونده بود،به عید،دیگه خونشون نرفتم،تا اینكه تو عید شنیدم با دوتا پسر گرفتنش،خلاصه كلی دلگیر شدم،چندبار باهاش حرفیدم ازش قول گرفتم دیگه با كسی نباشه،گذشت واول مهر مامان باباش رفتند مكه،پدر ومادربزرگش رفتند پیش اونا،منم مواظبشون بودم تقریبا،یه بو هایی برده بودم كه دارند به بهونه كلاس میپیچونند و دور میرند خونه،اما هنوز كامل نفهمیده بودم،تا اینكه شبی كه مامان وایناش اومده بودند،فهمیدم یه پسر مزاحمش میشه،زنگ زدم به پسره،باهاش قرار گذاشتم،اولش میخواستم بترسونمش وبزنمش،پسره هم تا قد وهیكلمو دید ترسید،هر چی میدونست رو نمیدونست اعتراف كرد،نگو این دخترا با خیلی پسر بودند،دیگه قیدشون رو زدم،اخه هیچكس رو دوست نداشتم،تنها هم بودم،همیشه میومدم وبلاگم ومتن میزاشتم،یه روز یه دختر بهم اس داد،دو سه روز اول تحویلش نگرفتم،اما دیدم دخترخوبیه انگار،اولش آجی صداش میكردم،اما دیدم دوسش دارم،یه جوری كه نفهمه مخشو زدم،فهمیدم اونم دوسم داره،تا یه روز بهم گفت،از اینكه آجی صدام میكنی بدم میاد،دوست دارم كه عشقم باشی،دیدم دقیقا مث منه،باهاش دوست شدم،كم كم عاشقش شدم،و وابسته اش،به آبجیمم گفتم،هر روز وهر شب بهش اس دادم،باهاش حرفیدم،یه شب بهش زنگیدم وبراش قصه گفتم،قصه عشقمون رو ،واین شد كه داستان عشقمون رو تو وبلاگ گذاشتم،دیگه همه چیز رو فراموش میكنم،فقط میدونم طرف های قبلی مون رو فراموش كردیم وعاشق همیم،ونمیتونیم از هم جدا باشیم،اما آوا 6 ماهه دیگه میخواد بره المان،وتنهام میزاره،اما من بدون اون نمیتونم
خیـــــــــــــــــلی دوســـــــتــــت دارم هـــمـــا